امیر یل مامان

1

شب اول در بیمارستان

اونشب تو و ما مانی با زن عمو اشرف بیمارستان موندیم چون   جنابعالی همه را غافلگیر کردی و 9 روز زودتر به دنیا اومدی خیلی از   برنامه ها تغییر کرد زن عمو بنده خدا که به خاطر تولد تو روضه ی پنج   روز دومش انداخته بود پنج روز اول و دو روز دیگه هم روضه داشت   همه کاراش رها کرد اومد بیمارستان بابایی هم که کلی برای   فیلمبرداری از به دنیا اومدنت نقشه کشیده بود به چند تا عکس با   گوشی موبایل قانع شد مامان مهناز و عمه سیما قرار بود همون شب   بیان ساکت ببندن که بابایی بهشون اطلاع داد زحمت نکشید   پسملمون دنیا اومد خدا راشکر خود زایشگاه لباس کرده تنش ...
10 شهريور 1392

شب دوم در خانه

وقتی که شب شد تو یه دفعه شروع به گریه و زاری کردی هر کاری   می کردیم آروم نمی شدی مامان مهناز می گفت گرسنته ولی چند تا   مک که می زدی ول می کردی و دوباره گریه می کردی بالأخره   فهمیدیم مامانی شیر نداره بهت بده مادرجون می گفت چون از دیشب   تا حالا روده هات پر بوده گرسنگی را حس نکردی حالا که شکمت کار   کرده گرسنه شدی مامانی اونقدر برات ناراحت بود که اصلا چیزی   نخورد احساس می کردم تقصیر منه که تو گرسنه ای و این بدترین   حسیه که یه مادر می تونه داشته باشه . زنگ زدیم به زن عمو   روح انگیز ،زن عموی بابایی ،مامان خاله کتایون که همسایگیمون &n...
10 شهريور 1392

آغاز کولیک

یادم میاد حامله که بودم یه روز خاله زینب ( خاله ی بابایی )   دعوتمون کرد خونشون تا برا مامانی آش بپزه آخه این جا رسمه اگه   کسی حامله شد هر کسی از فامیلا دوست داشت آش بپزه  و   دعوتش کنه عروس خودش هم حامله بود دخترش مریم پنج روز بعد از   تو به دنیا اومد تو یه  زمانی ارشد می شی مامان آخه اول تو به دنیا   اومدی بعد نوه ی خاله زینب یک ماه بعد نوه ی خاله همه ناز چهل روز   بعد نوه ی دختریش سه ماه بعد پسر خاله معصومه سینا و ریحانه   دختر خاله عصمت که همکار مامانی و البته دختر همسایه هم دو ماه   از تو کوچیکتره تازگی ها هم شنیدم یکی از همس...
10 شهريور 1392

بدون عنوان

سلام پسر عزیزم اگه دیر به دیر میام دلیل بی وفایی نیست دلیل   اذیت کردنای بی حد و اندازه ی خودت بعضی وقتا اونقدر بی دلیل   نا آرومی و گریه می کنی که همینجوری مات و مبهوت نگات می کنم   و       نمی دونم باید چی کار کنم همه می گن به خاطر دندون در   اوردنه درسته که دو ماهی عقب افتاده به خاطر اذیتای خودت و ماه   رمضون ولی مادر جون روز عید فطر می خواد برات آش دندونی بپزه تا   شاید بی قراریت کمی بهتر بشه هر چند من چندان اعتقادی ندارم به   هر حال می خوام چند ماه گذشته را زودتر تموم کنم چون دوست دارم   خاطراتت به روز بنو...
10 شهريور 1392

زن عمو روح انگیز

نمی دونم چطوری اون روزا را توصیف کنم هنوز هم وقتی یادم   میافته بغض می کنم و آرزو می کنم هیچوقت دیگه اون روزا برام تکرار   نشن کولیکت خیلی سخت بود و یک لحظه دل پیچه ها و دل دردت   قطع نمی شد زمانی مکافاتمون بیش تر می شد که می خواستی   ادرار کنی یا شکمت کار کنه اونقدر زور می زدی و به خودت می   پیچیدی که گاهی اوقات از شدت فشار جیغ می زدی یا صورتت چنگ   می نداختی و خونی می کردی مامانی از شدت ناراحتی که تو اذیت   می شدی بعضی وقتا حالت روانی پیدا می کرد و بلند بلند خدا را صدا   می کرد و یا زار زار گریه می کرد با این که دوران نوزادی بچه ها برا ...
10 شهريور 1392

ختنه

یه نفر به مامان مهناز گفه بود اگر ختنت کنیم راحت تر ادرار می کنی   هر چند بابا مشتی به سختی مخالف بود بالأخره من زورم رسید و   بابایی را مجبور کردم ببریم پیش متخصص اولولوژی معاینت کرد و گفت   باید ختنه بشی همین فردا بیاریدش تا ختنش کنم ما هم دیگه گفتیم   آخرش که چی گردنمونه بعد از اونجا رفتیم پیش فوق تخصص گوارش   کودکان البته قبلا هم یه بار رفته بودیم بعد از معاینه ی روده هایت یه   جور کپسول کرمی رنگ برات تجویز کرد فکر کنم به خاطر حرکت زیاد   روده هات بود با بدبختی قرص را گیر اوردیم بابایی یه داروخانه رفت یه   بسته بهش داده بود وقتی بردیم نشون د...
10 شهريور 1392

پایان چند ماه گذشته

سلام عزیزکم مامانی دلش می خواد هر چه زودتر خاطراتت  را به   روز بنویسه سعی می کنم تو این پست خاطرات جالب گذشته را   تموم کنم آخه جدیدا داری یه حرکتای شیرینی از خودت نشون        می دی شاید دیر تر از هم سن و سالات باشه ولی هیچوقت نباید   بچه ها را با هم مقایسه کرد مگه نه و اما بعد ... بعد از این که دندونات در اومدن آروم تر شدی و کمی زندگیمون به   روال عادی برگشت اون موقع دیگه هوا هم خوب شده بود و بعد از   خواب روزانت مامانی با کالسکه می بردت هوا خوری گفتم کالسکه   یادم افتاد اون اوایل که هنوز کولیک داشتی و دلت نمی خ...
10 شهريور 1392

واکسن دو ماهگی

طفلکیه مامان هنوز جای ختنت خوب نشده بود باید واکسن می زدی   اولش که همراه زن عمو از بهداشت برگشتیم زیاد گریه نکردی و یه   کوچولو خوابیدی زن عمو هم رفت تا ناهار بخوره و برا مامانی هم ناهار   بیاره بنده ی خدا زن عمو تا چار پنج ماهگی  تو زیاد برا مامان ناهار و   شام اورد الانم هم گاهی اوقات میاره همین که زن عمو رفت بیدار   شدی و بنای گریه را گذاشتی ولی این دفعه از شدت درد پات می   لرزیدی و گریه می کردی مامانی حسابی ترسیده بود و نمی دونست   چی کار کنه فقط کاری که انجام دادم این بود که مانتو تنم کردم که از   هولم برعکس پوشیده بودم شتلت را دورت پ...
10 شهريور 1392

عکس های سه ماهگی

  عزیز دل مامانی سلام بالأخره موفق شدم تا حدودی عکسات مرتب   کنم  از سه ماهگی برات پشت سر هم تو پست های جدا می ذارم   این جوری یه قشنگی هم برا خودش داره تغییراتی را که این چند ماه   کردی میشه تشخیص داد پسر گلم تو سه ماهگی دیگه تپلی   شده بودی و تو این ماه هم کم تر دل درد داشتی خدا را شکر     از این ماه لثه هات به قول مامان مهناز کرسی بستن و آب دهن   پسری حسابی سرازیر شد تا شش ماهگی که اولین دندونت را در بیاری حسابی آبیاری داشتی        ...
10 شهريور 1392

عکس های شش ماهگی

شش ماهگی خدا را شکر کولیکت خوب شد و مامانی هم   تونست دیگه درست و حسابی غذا بخوره دیگه شبا راحت تر از قبل   می خوابی هر چند دندون دراوردنت جای کولیک گرفت شش ماه   ونیمت بود که دو تا دندون کوچولو از پایین سر در اوردن  و بعد از مدتی آرامش به خانه بازگشت .             می بینم که خوشحالی آره بابا بعد از مدت ها اومدیم خونه ی پدر جون من مبلاشون دوست دارم آخه راحت روشون می شینم     مادر جون نمی خواید بخاریتون بر دارید دیگه سرما تموم...
10 شهريور 1392