امیر یل مامان

 


 

 

اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

           

        

    

     ريسماني کن از آن موي دراز؛
    تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
    پاسخ چلچله ها را تو بگو.
    قصه ابر هوا را تو بخوان.
    تو بمان با من، تنها تو بمان.
    در دل ساغر هستي تو بجوش.
    من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
    آخرين ج
رعه اين جام تهي را تو بنوش.

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 21 آذر 1393 توسط مامان زینب

بخواب ای نو گل پژمان و پرپر

بخواب ای غنچه افسرده اصغر

بخواب آسوده اندر دامن خاک

ندیده دامن پر مهر مادر

بخواب و خواب راحت کن شب و روز

که خاموش ایت صحرا بار دیگر

نمی آید صدای تیر و شمشیر

نه دیگر نعره الله اکبر

همه افتاده در خوابند خاموش

توئی صحرا و چندین نعش بی سر

نترس ای کودک ششماهه من

که اینجا خفته هم قاسم هم اکبر

 

مگر باز از عطش میسوزی ای گل؟

که از خون گلو لب میکنی تر

که با تیر سه شعبه کرده صیدت؟

بسوزد جان آن صیاد کافر

خدایا بشکند آن دست گلچین

که کرد این غنچه را نشکفته پرپر

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 26 مهر 1394 توسط مامان زینب

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

سلام مامانی

می دونم خیلی دیر وقته ولی دلم نیومد این مطلب ننویسم امشب برای اولین بار مامانی بهت گفت بوسم کن و شما هم صورت مامانی را خیلی محکم بوس کردی . خیلی وقته بوس کردن بلدی ولی جز عروسکات هیچ کس بوس نمی کنی یا از راه دور بوس می فرستی آخه متاسفانه شما خیلی خجالتی هستی و به پدرت بردی درسته الان خجالتی نیست ولی بچگی هاش خیلی خجالتی بوده و این خجالتی بودن در کنار ترسو بودنت مشکلت را حادتر کرده به همین خاطر که مامانی دلواپس سال های آینده از جمله مدرسه رفتنته با این که گوشه ی قلبم کمی نگرانم ولی یه حسی درونم می گه که همه چیز درست میشه ، گذر زمان همه چیز را درست می کنه این شب ها خیلی دعا کردم یعنی خدا صدام شنیده خیلی متوسل شدم دیگه امیدی جز خودش ندارم .

از خونه برات بگم با وجود دخالت های فراوان و اعصابی که از مامانی خرد میشه ولی از تصمیمم بر نمی گردم حالا که به خودشون اجازه می دن این طور تو زندگیمون دخالت کنند اونم نه به خاطر صلاح خودمون بلکه به خاطر راحتی کس دیگه و این که اون اذیت نشه و اذیت شدن ما براشون مهم نیست منم کوتاه نمیام حتی اگه ضرر کنم باید کارم انجام بدم دیگه خسته شدم چون ازت نگهداری می کنند در کوچک ترین مسایل زندگیمون دخالت می کنند فقط خدا کنه مساله ی مهد رفتن شما حل بشه تا من هم اول مهر با خیال راحت شما را مهد بذارم و برم سر کار تا این قدر تو زندگیمون تشنج ایجاد نشه .

اگه خدا بخواد تقریبا اون خونه ای را که دوست دارم پیدا کردیم درسته تغییرات نیاز داره ولی میشه به مرور درستش کرد فقط همین بگم که 340 متر یعنی ویلایی برا خودش از همه جالب تر تو بن بست یعنی عشق مامان همیشه دوست داشتم خونم تو بن بست باشه ساکت و آروم نه سر و صدای همسایه ای نه رفت و آمد ماشینی به معنای کامل چهار دیواری فقط دعا کن رأی بابا را نزنند چون دارند رو این مساله مانور میدن که خونه ای را که تو بن بست باشه فردا کسی نمی خره یا نمیشه ساختش باشه برام مهم نیست فردا را کی دیده همه ی امروز ما تا حالا به خاطر فردا خراب شده نمی دونم این فردایی که اینا می گن کی میاد چقدر بعضی از انسان ها کوته فکرن همش به امید فردا زندگی می کنند فردایی که معلوم نیست زنده باشند یا نه احساس می کنم منم شدم مثل خودشون همش می گم فردا ، فردا خدا بهم رحم کنه شما حالت کمی بهتر بشه منم کمی از این حال و هوا در بیام اگه مساله ی خونه حل بشه حتما می برمت زیارت حالا آقا با ما هم که قهر باشه و ما را نطلبه با تو که قهر نیست باید تو را بطلبه که بری زیارتش حتی اگه یه ریال پول هم نداشته باشم می برمت تا دلت روشن بشه با زیارت آقا ، امام رضا امام خوبی ها و مهربونی هاست مطمئنن دست خالی برت نمی گردونه الهی به امید اون روز خوب بخوابی نفس مامان .

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com


نوشته شده در تاريخ شنبه 20 تير 1394 توسط مامان زینب

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

یا امام علی (ع) امشب من و پسرم هم نیازمندیم و به در خانه ی تو آمده ایم دل شکسته ایم و دست نیاز به سوی تو و اهل بیتت دراز کرده ایم دستمان را خالی برنگردان بگذار تا ابد گدای در خانه ات باقی بمانیم . یا علی زبانم ناتوان از بیان آنچه است که در دلم می گذرد فقط اشک هایم کمی آتش درونم را تسکین می دهد یا علی امشب شب پرواز توست تو را به معبود یگانه قسم هر گاه به عرش خداوند رسیدی نام پسر من را فراموش نکن شاید به خاطر گناهانم خدا صدایم را نشنود . دست خالی ام را  ، صدای دل شکسته ام را میان این همه هیاهو به گوش خدا برسان . یا علی من کسی را ندارم که پیش خداوند سفارشم را کند می دانم امشب همه ی آدمیان حتی آن هایی که نمی دانند چشم امید به سویت دارند ولی باور کن من از همه تنهاتر و بی کس ترم صدایم شفاء خواستنم را به گوش یکتا پروردگار برسان .


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 تير 1394 توسط مامان زینب

هر زمان افطار خود با آب که وا می کنم

دیده هایم را فقط از اشک دریا می کنم

علت بیچاره گی ام را خودم فهمیده ام

کم سحرها با خدای خویش نجوا می کنم

آن قدر بیچاره هستم می نشینم روز و شب

در گناه افتادن خود را تماشا می کنم

جای این که مایۀ آرامش آقا شوم

با معاصی خون به قلب زار آقا می کنم

هی گناه و توبه و هی پشت هم شرمندگی

با خودم دارم چرا این قدر بد تا می کنم؟!

این چنین باشد برایم مرگ خیلی بهتر است

من که می دانم خودم را خوار و رسوا می کنم

با تمام رو سیاهی تا که می گویم حسین

در دل تو باز هم من خویش را جا می کنم

آب می بینم نمی نوشم، لبم می سوزد و

بیشتر یاد لب عطشان سقا می کنم

یاد آن لحظه که هی می گفت مشکم واجب است!

مشک را من می رسانم، کار خود را می کنم

تیرها را با دل و جانم به چشمم می خرم

تا که خود را لایق دیدار زهرا می کنم

با لب تشنه به روی هستی خود پا گذاشت

عاقبت سر را به روی دامن زهرا گذاشت

 

امیدوارم به حق همین ماه عزیز خداوند به همه سلامتی بده مخصوصا به پسر عزیز من و عبادات ناچیزمون را بپذیره آمین .


پی نوشت : دوستانی که لطف کردن و در این مدت نظر گذاشتن از همشون یه دنیا ممنون شرمنده که نمی تونم پاسخ بدم و به وبلاگ های زیباتون سر بزنم ببخشید نظراتتون را بدون پاسخ تایید می کنم چون دیگه نزدیک سحر شده و باید برم قربون همتون التماس دعا .


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 تير 1394 توسط مامان زینب

عزیزکم فقط به خاطر راحتی شما که هر وقت دوست داشتی مامانی ببردت بیرون و اصلا هم تو گرما اذیت نشی بابایی واسه مامانی ماشین خرید درسته مدلش پایینه ولی اصلا مهم نیست مهم این که من و شما راحت باشیم. فقط اگه بتونیم خونمون را هم عوض کنیم دیگه عالی میشه چون می خوایم یه خونه ی بزرگ تر با حیاط بزرگ بگیریم تا شما به راحتی توش بازی کنی و سرگرم بشی . این کار زمان بره و طول می کشه چون الان خونمون دو طبقست و قیمتش بالاست سخت فروش میره ایشالا به یاری خدا این کار هم انجام می شه فقط به خاطر شما نازنین پسر .

در ادامه مطلب چند تا عکس می ذارم فقط واسه این که با هم بخندیم .

 

خندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونکخندونک

 

شکلک های محدثه



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 تير 1394 توسط مامان زینب

پسر ناز مامان ببخش که من همه ی مسایل شما را با تاخیر می نویسم ماجرا در مورد از شیر گرفتن شماست که با دو ماه تاخیر انجام شد یعنی شما دو ماه بیش تر خوردی نوش جونت عزیزم گوارای وجودت ولی در عوض وقتی از شیر گرفتمت اصلا نه بهونه گرفتی نه عصبی شدی و نه خدایی نکرده مریض. اصلا هم بد خواب نشدی تازه خیلی هم بهتر خوابیدی و با یک بار اقدام هم پذیرفتی یعنی چی یعنی این که مامانی کمی قرمزش کرد بعد هم به شما گفت که اوخ شده شما هم کمی ناراحت شدی و بهم گفتی که بپوشونمش تا خوب بشه و بعد هم شب اول خرسی را بغل کردی و خیلی راحت لا لا کردی تا سه روز هم حالش را پرسیدی وقتی دیدی هنوز خوب نشده دیگه فراموشش کردی و به خاطر همین اقدام مبارک و میمون چند تا هدیه گرفتی که یکیش هم لاکی خان که برات شبا لالایی می خونه و نور می ندازه و شما هم راحت باهاش می خوابی خوب بخوابی جیگر مامان ایشالا همیشه رویاهای شیرین ببینی البته پسر نازنین  من یه حسن خیلی خوب دیگه هم که داره این که از یک سال و نیمگی که از پوشک گرفتمش تا حالا یک بار هم شب ادراری نداشته و صبحا عین آقاها بیدار می شه می ره جیش می کنه و دوباره میاد می خوابه . فدات بشم که این قدر خوبی تازه غذا هم خیلی خوب می خوره و اصلا مامانیش اذیت نمی کنه الهی دورت بگردم نفسم .

شکلک های محدثه

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 تير 1394 توسط مامان زینب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 تير 1394 توسط مامان زینب

سلام نفس مامان

خیلی وقته که چیزی برات ننوشتم نه این که تو زندگیمون چیزی برای نوشتن نداشته باشیم ، نه از روی تنبلی یا نه به خاطر نداشتن وقت .

فقط به خاطر نداشتن دل و دماغ گاهی زندگی به آدم انگیزه ی زندگی کردن نمی ده یه روزایی تو زندگی ما آدم بزرگا هست که خیلی دلمون می گیره اگه باز هم خودمون بودیم هر جوری هست تحمل می کردیم ولی وقتی پای کوچولوهای نازی مثل شما وسط باشه همه چیز تغییر می کنه نمی دونم دوست ندارم در موردش حرف بزنم ولی کمی برات توضیح می دم ایشالا وقتی بزرگ شدی و این وبلاگ وجود داشت و شما خوندیش و مامانی عمری داشت کامل برات می گم .

دقیقا همون هفته ای که تصمیم گرفتم بعد از ماه صفر برات جشن تولد بگیرم متوجه شدیم شما مشکلی داری و رفتیم پیش یه دکتر اصفهان ولی حرفاش خیلی داغونمون کرد جوری که من و بابایی تا خود خونه اشک می ریختیم و شما هم تو خواب ناز بودی اون هفته از بس حالمون بد بود با این که تدارک دیده بودیم جشن تولدت را کنسل کردیم تا هفته ی بعد که دوباره رفتیم به سراغ یه دکتری که خیلی تعریفش شنیده بودیم اونجا که رفتیم دوباره همون حرفا را شنیدیم ولی چاره ای نبود و باید می پذرفتیم ولی انجام آزمایشایی را که دکتر برات نوشته بود برامون خیلی سخت بود آخه باید داروی خواب آور می خوردی وقتی اون لحظه یادم میاد قلبم درد می گیره از بس تو مطب دکتر گریه کرده بودم همه ی مریضای دیگه هم اشکشون در اومده بود آخه هیچ کس باور نمی کرد شما مریض باشی همه با تعجب نگاه می کردند ماشالا یه پسر خوشگل و شیطون وقتی تو خواب از داخل اتاق اوردمت بیرون تا بدمت بغل بابایی و برم جواب را نشون دکتر بدم چشمام از شدت گریه جایی را نمی دید و همه مات نگام می کردند که این اشکا از کجا سرازیر می شه فقط یه مادر می تونه حس و حالم را بفهمه چون منشی دکتر با اون همه آرایش و ناخن مصنوعی عین یه تیکه سنگ نگام می کرد و تازه ازم انتظار لبخند هم داشت نمی دونم شاید از بس عین ماها دیدن دیگه براشون عادی شده خدا را شکر جواب آزمایش ها همه خوب بودن دکتر از همون موقع داروهات شروع کرد و خدا را هزاران بار شکر الان خیلی خوبی و دکتر گفته اگه همینطور پیشرفت کنی دیگه اسم اون بیماری را نمی شه رو شما گذاشت شاید فقط یه واکنش بوده همین فقط این را بدون که من و بابایی یک لحظه هم ازت غافل نمی شیم اونقدر مواظبت هستیم که داریم این غول را خیلی زود شکست می دیم چیزی که دکتر می گفت شاید سال ها طول بکشه .

بعد از برگشت به خانه با این که اصلا حال خوبی نداشتیم ولی هر طوری بود برات جشن تولد گرفتیم با این که اصلا اون جوری که دوست داشتم نشد ولی اشکالی نداره مهم تر از هر چیز سلامتی شماست نفس مامان  از بس که با دیدن عکسای جشن تولدت دلم پر از غصه می شد شما هم انگار این موضوع را فهمیدی لطف کردی و همه ی عکسا را از روی دوربین پاک کردی این دو سه تا عکس هم روی گوشی خاله بود که زیاد هم جالب نیستن از روزی که دست راست و چپت را شناختی دیگه نمی ذاری ازت عکس بگیرم تا می بینی دوربین یا گوشی دستمه و می خوام ازت عکس بگیرم سریع از دستم می گیری و خودت شروع به عکاسی می کنی یه عالمه عکسای بامزه از صورت و خودت و خونه گرفتی که بعضی هاشون نگه داشتم یه عالمه عکس هم از دماغت گرفتی چون لنز دوربین و می چسبونی به دماغت و وقتی دوربین فلاش می زنه کلی ذوق می کنی مگه این که حواست نباشه ازت عکس بگیرم در ادامه چند تا عکس برات می ذارم .

http://zibasazeaisan.blogfa.com/



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 تير 1394 توسط مامان زینب

سلام پسرم محبت

الان چند ماهی می شه که چیزی برات ننوشتم می دونم مامان بدی هستم ولی باور کن علتش اتفاقات ریز و درشتی که این چند ماهه افتاده نه این که اصلا فرصت نکنم پای سیستم بشینم نه دست و دلم به تایپ کردن نمی رفت ولی خدا را شکر که الان همه چیز خوبه قبلا تصمیم داشتم تو یه پست رمز دار برات همه چیز بنویسم ولی ترجیح می دم خیلی از مسایل در گذر زمان به دست فراموشی سپرده بشه الا که نیم ساعت به سال تحویل بیشتر نمونده فقط به عشق شما عزیز دلم که همه ی زندگی من و بابایی هستی اومدم تا چراغ خونه ی قشنگت روشن کنم بگم پسرم عزیزم سال نو مبارک می دونم که سالی که پیش رو داریم از این دو سال خیلی بهتر خواهد بود چون من و بابایی تصمیم گرفتیم که با توکل بر خدا در مقابل هر ناملایمتی از زندگی صبوری به خرج بدیم و بی خودی زندگیمون را تلخ نکنیم و فقط و فقط تمام وقت و حواسمون متعلق به شما باشه چیزی که از اول بوده و خواهد بود .

نازنین مامان الان شما در خواب ناز به سر می بری و مامانی سفره هفت سین را با هزار عشق و علاقه به خانواده و همسر و پسر نفسش چید و یه عکس خوشگل هم ازش گرفت که حالا برات می ذاره چون مطمئن نیستم فردا که شما از خواب بیدار شدی چیزی ازش باقی می مونه یا نه مثل ماهی های بیچاره که همون روز اول ... گریه

ما هم مجبور شدیم ماهی از نوع سرامیکیش بگیریم .

پسرم من تو یه پست دیگه و سر فرصت حتما میام و از این چند وقت برات می نویسم فقط بگم که اگه یادت باشه قول داده بودم بعد از محرم و صفر برات جشن تولد بگیرم که این کار را انجام دادم هر چند شما خیلی همکاری نکردی ولی مهم این که یه جشن مفصل برات گرفتیم آتلیه هم بله رفتیم ولی بعد از چند دقیقه دو پا داشتیم و دو تای دیگه هم قرض کردیم و با جیغای بنفش شما که می خواستی دوربین و از عکاس و بگیری و دل و رودش بریزی بیرون که ببینی چه جوری کار می کنه .  القصه فرار کردیم . ترسو

اگه عکس های شما کم رنگ شده به خاطر این که تقریبا نزدیک یک سال که نمی ذاری ازت عکس بگیرم چون به محض این که دوربین می بینی از دستم می گیری و خودت شروع به عکاسی می کنی یه مجموعه از عکس هاتم داشتم تو سیستم قبلی که متاسفانه سوخت سعی می کنم چند تا از قشنگ ترین عکسایی را که گرفتی برات بذارم الهی فدات شم چیزی به سال تحویل نمونده من میرم پیش بابایی تا دعای سال تحویل بخونیم بعدش هم بابایی می ره خونه ی عمه بزرگش و یه دونه عموش اون هم در حد یه دقیقه از بچگی این کار را انجام می ده می گن پا قدمش خوبه نمی دونم چرا برا خودمون اثر نداره متفکر زبان یعنی عمه بزرگه تا بابا حامد نره خونشون کسی راه نمی ده به خونش .

اگه هزاران بار هم بگم الهی فدات بشم دلم باز هم راضی نمی شه باور کن که تو شدی   همه ی زندگی من و بابایی فقط به عشق تو که این زندگی جریان داره .

عزیزکم سال 1394 مبارک در پناه حق و در کنار بابایی و مامانی سال خوبی داشته باشی .

تقدیم به پسر قشنگم که قلبی از جنس طلا داره .

عكس متحرك از گل  و دسته گلهای زیبا

 

 

پسر دیروزی من

پسر امروزی من

Photo Effect Result

این هم سفره هفت سین امسالمون

 

شب خوش عزیزم تا فردا که عید دیدنی ها شروع بشه

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 فروردين 1394 توسط مامان زینب

سلام  پسر عزیزم

تا چشم  به هم زدیم ماه صفر  هم تموم شد و مامانی موند با هزار تا کار انجام نشده انگار همین دیروز بود  که برنامه ریزی می کردم بعد از ماه  صفر برات جشن تولد بگیرم فکر نمی کردم اینقدر زود روزا تموم  بشن  این روزا خیلی سرم شلوغه تمام کارای مدرسه روی  هم تلنبار شدن و من موندم حیرون که کدومشون انجام بدم دیشب تا 2 که با شما بیدار بودم بعدشم تا صبح نشستم کارای مدرسه را انجام دادم الان احساس می کنم چشمام داره از حدقه در میاد شما هم که از دیروز چشمت افتاده به کیس جدیدمون نشستی  داری سی دی نگاه می کنی منم نمی دونم این وسیله هایی که من با این همه هزینه می خرم تا کارام انجام بدم ولی شما تمام وقت ازشون اشون استفاده می کنی و بعد هم یه بلایی سرشون میاری چی کار کنم قضیه چیه حالا برات می گم تبلتم نابود کردی بله با اجازتون پا گذاشتی روش خوردش کردی حالا من موندم و یه دل غمگین چون دیگه درست نمی شه هنوز یه دل سیر ندیده بودمش چون هر وقت میومدم دستم بگیرم شمابا قدرت طلبی تمام از دستم می گرفتیش الان فکر کنم دچار افسردگی شدم الان تبلت شما که بابایی برای شما خریده دستمه ولی خیلی مزخرف و بچگانس حالا یه چیزی بگم با هم شاخ در بیاریم چون شما هم از این تبلت خوشت نمیاد و زیادسراغش نمی ری انگار با  کاراییش حال نمی کنی حتما پیش خودت می گی اون کجاو این کجا واقعا شما در آینده چی می شی الله اعلم بدتر از همه این که عکسای تولد شما که سه نفره گرفته بودیم توش بود و ازدستمون رفت و همین مساله بیش تر اعصابم خورد می کنه خلاصه دیگه بابایی نازنین که دید مامانی تبلتش را از دست داده رفت یه کیس جدید خرید تا  مامانی به کاراش برسه  ولی  مگه شما می ذاری .

واز شما بگم که یه هفتس به شدت سرماخوردی و شدیدا آبریزش بینی داری هر چی  هم دارو به خودت می دیم خوب نمی شی پارسال هم همین موقع بود که به شدت سرماخوردی و شب یلدا ما را خونه نشین کردی امسال هم دقیقا همین اتفاق افتاد حالا دلیلش چیه  نمی دونم.

الان یه اتفاق بدی افتاد  حواسم پرت شد غذای بابایی سوخت حالا با این خستگی باید بلند شم دوباره غذا درست کنم این چند وقت ماجراهای دیگه ای هم بوده که الان مجال گفتنشون نیست ایشالا پست بعدی . شما هم الان اتاق گرفتی  توسرت یه دستم به شماست یه دستم به تایپ کردن پام هم تو آشپزخونه در ادامه مطلب چند تا عکس از شب تاسوعا می ذارم قربونت برم بوس بوس .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 دی 1393 توسط مامان زینب
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com
 
0.10011601448059